پیام های نورانی خداوند به ما و نگاه ما به آن پیامها در زندگی

کوهنوردی مي خواست از بلندترين کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز کرد ولي از آنجا که افتخار اين کار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاريکي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنکه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين که هوا کاملاٌ تاريک شد. به جز تاريکي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند .
کوهنورد همانطور که داشت بالا ميرفت، در حالي که چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي اش را به ياد مي آورد. داشت فکر ميکرد چقدر به مرگ نزديک شده است ؛ که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است. حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سکوت، چاره اي نداشت جز اينکه فرياد بزند: “خدايا کمکم کن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟
- نجاتم بده.
- واقعاٌ فکر ميکني ميتوانم نجاتت دهم!
- البته تو تنها کسي هستي که ميتواني مرا نجات دهي،
- پس آن طناب دور کمرت را ببر!!
براي يک لحظه سکوت عميقي همه جا را فرا گرفت . و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند. روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يک کوهنورد را پيدا کردند که طنابي به دور کمرش حلقه شده بود در حاليکه تنها کمتر از چند متر با زمين فاصله داشت...!!
و ما؟ ما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايم؟ آيا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشيم؟ هيچگاه به پيامهايي که از جانب خدا برايمان فرستاده ميشود فکر کرده ایم! یا آنقدر غرقیم که پیامی نمیبینیم!!؟ یادمان باشد هيچگاه نگوييم که خداوند فراموشمان کرده يا رهايمان کرده است. هيچگاه تصور نکنيم که او از ما مراقبت نميکند!
و به ياد داشته باشيم خدا همواره مراقب ماست و این ماییم که باید با او باشیم و همراه او...!!
نوشته شده توسط علیرضا کریمی |
لینک ثابت | موضوع:
مطالب قشنگ و خواندنی |